خرید بک لینک
یاد اول باری افتادم که عینکی شدی، من کلاس پنجم بود تو پیش دبستانی بودی، هزار سال پیش. ماه رمضون بود، من و بابا سر سفره افطار بودیم که تو و مامان از راه رسیدین، دکتر عینک برات تجویز کرده بود و با عینک از راه رسیدی، لبخندت از جلو چشمم محو نمیشه.با لبخند گشادی منو نگاه میکردی، بهت گفتم با نوک انگشتت وسط عینکو بده بالا مثلا داری فکر میکنی،تو هم انجام دادی و خندیدیم بعد گفتم حالا عینکتو با کرشمه از چشمت بردار و منو نگاه کن و بگو «ببخشید شما» و انجام دادی و کلی خندیدیم.یه تفریحم داشتم که عینکتو ازت بگیرم و با تموم زورم با دستمال تمیز کنم که برق بزنه و بدم بهت و تو هم از شدت بهتر شدنت دیدت مثل هررررباررر بگی «واااای آجی قربونت برم چقد تمیز شد» و من تی تاب ببینم همه جا رو از خر ذوق :))بیست و دو سال عینک زدن سخته اینو منی که ده ساله زدم و خسته شدم میگم، خودت میدونی چندبار اشکت ریخته رو شیشه عینک و چقدر بخار زده وقت بی وقت و چقدر گم شده و رفته تو زمین و نابود شده و چقدر شکسته و چقدر چسبش زده بابا :))) و چقدر موقع گریه گذاشتی کنار و چقدر تو حموم و استخر بهت چسبیده و خیس شده و چقدرررهای بسیار دیگه.داری از اسارت عینک آزاد میشی و ایشالله آزادی قسمت همه :))) تو هنوزم واسه من همون مینایی با اولین عینک کائوچویی رو چهره ی ملوس و پوست سفیدت با مقنعه سفید که بغل دست مامان واسه کلاس اولت عکس انداختی پشت نیمکتای کلاس.خوشحالم که از امروز دیگه با چشمای خودت میبینی و خوشحالم که دیگه از دردسرای عینک خلاص میشی، اما همونقدر هم غمینم و غصه آلود، مینای عینکی با چشمای درشتش الهه ی ذهن منه و دلم براش تنگ میشه، من تو رو با عینک شناختم و حالا انگار باید دوباره از نو بریم :)قشنگِ چشم درشت من ماچ به کله

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 15:45

میان مردم راه میرم و احساس میکنم دور وجودم حبابی هست که منو از اتمسفر اونها جدا میکنه! جوری که نه میفهممشون، نه ازشون خوشم میاد، نه حوصله شون رو دارم. این احساس آخرین بار نیمه دوم سال نود و هشت در من رخ داده بود، خیلی میترسم ازش، واقعاً می ترسم.


برچسبها: رنج

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 15:45

اسمش چیه وقتی دلت برای رنج و رنج کشیدن تنگ میشه! حالِ من امروز همونه، دقیقاً همونه. دلم تنگ اون ساعت ها بی خوابی، اون تیر کشیدن سرم از خستگی، اون ساعت ها دویدن و دویدن، اون کم آوردن ها و وسطش گریه کردن از فشار شده.تو تموم زندگیم رنج و درد از من انسان بهتری ساخت، اعتراف می کنم که تو روزهای سختی و غم ها انسان وارسته تری! بودم و اون لحظه که رنج ها متوقف شدن، درسته مثل رها شدن کیپ شدگی گوش خوب بود اما من دیگه به اون کیپ شدگی! عادت کرده بودم و باهاش ساخته بودم و بهتر زندگی کردن کنارش رو یاد گرفته بودم.دل تنگ این صبحانهام! سالِ پیش همچین روزی، که اونقدر شبش خسته و له بودم که نیمه شب به محض رسیدن تو تخت با لباس مُردم!!! و صبح تو سرزمینی که برام رنج و نور! داشت چشم هام رو باز کردم... رنجی که هنوزم با منه با اینکه داستانش سر رسیده، این صبحانه توقفی بود مثل یه ایستگاه بین تموم رنج ها، شبیه زیر سایه یه درخت نشستن وسط کویر! و من بیهوده فکر میکردم این صبح، صبحِ پایان رنج هاست، زهی خیال باطل، و روزهای بعد که گمون می کردم چقدر سخت و سخت تر میگذره، اما الان دلم برای یه چیکه از اون ساعت ها و روزهای پر تعب تنگ شده، تشنه ام مثل روزه داری که چشمش به دهان موذن مونده، اما نمیخواد صدای اذان رو بشنوه و ... احمقانهست ولی واقعاً ممکنه دوباره برگردم به اون روزها؟ تشنهام بسیار تشنه.پانوشت: در بکگراند بی توقف و مکرر، زندونی حسین زمان پخش میشه.برچسبها: دمشق

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 15:45

صفحه بندی